از موج میهراسم، نه به اندازهای که از شنها!

موج، آشکار است. میآید، خشمگین میشود، میشکند و میرود. میتوان صدایش را شنید، آمدنش را دید و برای رویارویی با آن آماده شد. ترس از موج، ترس از نیرویی است که خود را پنهان نمیکند.
اما شنها داستان دیگری دارند.
آنها آراماند؛ بیصدا و فروتن. نه میخروشند و نه هشدار میدهند. هر دانه به تنهایی ناچیز است، اما انبوهشان میتواند صخرهای را فرسوده کند، راهی را بپوشاند یا نشانی را از میان ببرد. آنچه ما را تغییر میدهد، همیشه حادثههای بزرگ نیستند؛ گاهی تکرار بیپایانِ امور کوچک است. کلماتی که هر روز میشنویم، سکوتهایی که به آنها عادت میکنیم، مصالحههای کوچکی که برای آسودگی میپذیریم و غبار روزمرگی که آرامآرام بر آرزوهایمان مینشیند.
موج، اگر ویران کند، در یک لحظه ویران میکند. اما شنها بیآنکه متوجه شویم، شکل ما را تغییر میدهند. آنها حافظهٔ تیزی لبهها را میگیرند و گاهی آنقدر آهسته عمل میکنند که وقتی به خود میآییم، دیگر چیزی از آن سنگ نخستین باقی نمانده است.
شاید هراس واقعی نه از طوفانها، که از عادتها باشد؛ نه از ضربههای بزرگ، که از فرسایشهای نامرئی. از چیزهایی که هر روز اندکی از ما میکاهند و چون صدایی ندارند، حضورشان را احساس نمیکنیم.
موجها میآیند و میروند؛ اما شنها همیشه آنجا هستند.

No responses yet